تیک تاک
صدای اول و پایان
تیک تاک
آواز رفتن عمر از کنار ما
اندوه بیهُدگی
تیک تاک
بمان، میان این دو هجا با من
تا تو را جای عقربه ها
بر صفحۀ زندگیم بنشانم
تیک
دیدمت، خواندمت
تاک
آمدی، خواندیم
تیک
می مانی؟
تاک
؟؟

![]() |
![]() |
![]() |
تیک تاک
صدای اول و پایان
تیک تاک
آواز رفتن عمر از کنار ما
اندوه بیهُدگی
تیک تاک
بمان، میان این دو هجا با من
تا تو را جای عقربه ها
بر صفحۀ زندگیم بنشانم
تیک
دیدمت، خواندمت
تاک
آمدی، خواندیم
تیک
می مانی؟
تاک
؟؟

خسته ام از هر واژه که با تنهایی همرا ه است
می خواهم نقطه بگذارم در پایان همه این جملات
شاید باز نتوانم
اما من پر از فردایم
من مقلوب دیروز نخواهم شد
گوشه اتاق کز نخواهم نشست به امید خاطره
بار دیگر از نو آغاز خواهم کرد وصف تنهایی را
من پر از فردایم
در افق فردایم انتظار جایی ندارد
من به دنبال آسمان خواهم بود
به دنبال طلوع ها
به دنبال دری به سوی امید

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

این درد بزرگ را به همه دوست داران فرهنگ و هنر ایران تسلیت میگم روحش شاد%
افسوس که از عشق به جز رنگ ندیدم
از دوست به جز خدعه و نیرنگ ندیدم
در سینه تب دار شرابی که دمی داشت
چندان صفتی جز صفت سنگ ندیدم
با چنگ بسازم زدو چون چنگ سخن گفت
از چنگ به جز لاشه اهنگ ندیدم
تقدیر چو از عشق به طوفان بلا زد
در دایره غیر از غم و اونگ ندیدم
چون شد همه والایی بیداری مقصود
بر قبح زمان جامعه فرهنگ ندیدم
گفتند که از عمر به جز عشق نبینیم
جز درد از این هستی دلتنگ ندیدم
فریدون فرخزاد

قناعت وار
تکیده بود
باریک وبلند
چون پیامی دشوار
در لغتی
با چشمانی
از سئوال و
عسل
و رخساری بر تافته
از حقیقت و
باد.
مردی با گردش ِ آب
مردی مختصر
که خلاصه خود بود.
خرخکی ها در جنازه ات به سوء ظن می نگرد.
***
پیش از آن که خشم صاعقه خکسترش کند
تسمه از گرده گاو ِ توفان کشیده بود.
بر پرت افتاده ترین راه ها
پوزار کشیده بود
رهگذری نا منتظر
که هر بیشه و هر پل آوازش را می شناخت.
***
جاده ها با خاطره قدم های تو بیدار می مانند
که روز را پیشباز می رفتی،
هرچند
سپیده
تو را
از آن پیشتر دمید
که خروسان
بانگ سحر کنند.
***
مرغی در بال های یش شکفت
زنی در پستانهایش
باغی در درختش.
ما در عتاب تو می شکوفیم
در شتابت
مادر کتاب تو می شکوفیم
در دفاع از لبخند تو
که یقین است و باور است.
دریا به جرعه یی که تواز چاه خورده ای حسادت می کند.
شاملو

بامن بگو : (( وقتی که صدهاصدهزاران سال
بگذشت ،
آنگاه ... ))
اما مگو : (( هرگز ! ))
هرگز چه دوراست ، آه !
هرگز چه وحشتناک ،
هرگز چه بی رحم است !
اینجا غبار صورتی و سبزی
پاشیده اند روی درختان دوردست
که در هوا
هنوز شناور
معلق است
از راه دور
بوی بهار تو را هنوز
آمیخته به خون خزانی
احساس می کنم
ای جلگه ای که رایحه ی هجرت
از برگ برگ باغ و
بهار تو می وزد
می بینم
آه
اینجا
گنجشک ها
که بر لب پاشوره های حوض
با ماهیان سرخ
سخن از مهاجرت
می گویند
با سبزه نای گندم چنگیز
دهقان توس و تبریز
نوروز باستانی فرخنده باد
شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.
*
جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندان
شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم.
تجریش.آبان1337

باد در دام باغ می نالید
رود شولای دشت را می دوخت
قریه سر زیر بال شب می برد
قلعه ماه در افق می سوخت
کوچ نکن
خاطره اش با من نیست
کوچه باغ شب تنهایی من
روشن نیست
قاصد رفته که پیدا بکند
خانۀ او
آسمان باش
چراغ ره شب روشن نیست
اگر امشب نرسد
امیدم
به شب دیگر و فرداشب نیست
آسمان گریه نکن
بغض دلم می ترکد
نگذار اشک بریزم
آبرویم کم نیست
اندکی باش
که در تیرگیت سر بکنم
تا ندانند غریبان
که دلم با من نیست
آخرین فرصتم اینجاست
نگو صبح شده
آخر قصۀ من
تن به سفر دادن نیست
