نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

این درد بزرگ را به همه دوست داران فرهنگ و هنر ایران تسلیت میگم روحش شاد%
![]() |
![]() |
![]() |
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

این درد بزرگ را به همه دوست داران فرهنگ و هنر ایران تسلیت میگم روحش شاد%
به یاد «غزاله علیزاده»

21 اردیبشتماه سالروز مرگ غزاله علیزاده
«غزاله علیزاده» در بهمن ماه 1325 در «مشهد» به دنیا آمد. لیسانس علوم سیاسی را از دانشگاه تهران گرفت. پس از آن به فرانسه رفت و در دانشگاه «سوربن» پاریس در رشتههای فلسفه و سینما درس خواند. او کار ادبی خود را از دههی 1340 و با چاپ داستانهایش در مشهد آغاز کرد. نخستین مجموعه داستانش «سفر ناگذشتنی» نام دارد که در سال 1356 انتشار یافت. از آثار معروف او میتوان از رمان دو جلدی«خانهی ادریسیها» و مجموعه داستان «چهاراه» نام برد. آثار دیگر او عبارتند از: دو منظره، تالارها، و شبهای تهران.
کتاب «خانهی ادریسیها» سه سال پس از مرگ غزاله، جایزهی «بیست سال داستاننویسی» را به خود اختصاص داد.
یک سال پیش از مرگش به دعوت انجمن ایرانیان «والدو مارن» در جنوب پاریس، به آنجا رفت و به خواندن قسمتی از قصهها و داستانهایش پرداخت.
«غزاله علیزاده» یکی از امضاکنندگان بیانیهی 134 نفر بهعنوان «مانویسندهایم» بود.
در یک روز جمعه 21 اردیبهشتماه 75 برابر با 10 ماه مه، چند تن از ساکنان محلی در جنگل اطراف رامسر در روستای «جواهرده» ، جسد او را یافتند که از درختی حلقآویز شده بود. غزاله دو روز پیش از این حادثه از مشهد به رامسر رفته بود تا آگاهانه به مرگ بپیوندد.
در سال 1373 کتاب «چهارراه» او بهعنوان بهترین مجموعهی داستان سال 1373 برگزیده شد. مجلهی ادبی «گردون» در آن زمان با او مصاحبهای ترتیب داده بود که خواندنیاست. با ذکر شمارهی این نشریه(گردون شمارهی 51، مهرماه 1374)، متن این مصاحبه را در اینجا میآورم تا خوانندگان بیشتری با اندیشههای این زن نویسندهی معاصر آشنا شوند. تعدادی از تیترهای مطلب بعد اضافه شدهاست.
***
ما نسلی بودیم آرمانخواه که به رستگاری اعتقاد داشتیم
«غزاله علیزاده» در شرحی که از چاپ اولین اثر خود «سفر ناگذشتنی» تا به آن روزی که جایزهی بهترین داستان سال 1373 را دریافت میکند، در مورد خود و زندگی و اندیشههایش چنین میگوید:
«دوازده، سیزده ساله بودم، دنیا را نمیشناختم. کی دنیا را میشناسد؟ این تودهی بیشکل مدام در حال تغییر را که دور خودش میپیچد و از یک تاریکی میرود به طرف تاریکی دیگر. در این فاصله، ما بیش و کم رؤیا میبافیم، فکر میکنیم میشود سرشت انسان را عوض کرد، آن مایهی حیرتانگیز از حیوانیت در خود و دیگران را.
ما نسلی بودیم آرمانخواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت میکنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانهی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است.
ما واژههای مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفتهای داشت.
***
اغلب دراز میکشیدم روی چمن مرطوب و خیره میشدم به آسمان. پارههای ابر گذر میکردند، اشتیاق و حیرت نوجوانی بیقرار میدمیدم به آسمان.
در گلخانه مینشستم، بیوقفه کتاب میخواندم، نویسندگان و شاعران بزرگ را تا حد تقدیس میستودم. از جهان روزمرگی، تقدیس گریخته است و این بحران جنبهی بومی ندارد. پشت مرزها هم تقدیس و آرمانگرایی به انسان پشت کرده و شهرت فصلی، جنسیت و پول گریزنده، اقیانوسهای عظیم را در حد حوضچههایی تنگ فروکاسته است.
یادم میآید سال گذشته در پاریس بودم. برای بزرگداشت «میتران» شب آزادی در فرانسه را بازسازی کرده بودند. «میتران عضو نهضت مقاومت بود). تانکها از خیابانهای تاریک عبور میکردند، بدلهای افسران نازی و سپاه هیتلر چراغ قوهها را میانداختند روی جمعیت.
دختر جوان به هیئت نعشی بیجان، موهای بور بلند، دور و بر سر پریشان، بر جبین تانک افتاده بود. جایگزینهای ملت فرانسه در آن دوران فریاد میزدند:«فرانسهی آزاد»
در تاریخ ملت فرانسه، چنین شبی باید خیلی ارجمند باشد اما در نگاه جوانان نسل ترقی، هیچ تأثیری دیده نمیشد. تاریخ را پشت دودهای نسیان، گم کرده بودند. «آزادی و فرانسه»، هر دو از فرانسه رفته بود. «ژانپل سارتر»، «آلبرکامو»، «رومن گاری»، آندره مالرو» و نسل شاعران و نقاشان توانمند، هنرپیشههای بزرگ: «سیمون سینیوره»، «ژان گابن»، «ابو مونتان» و دیگران زیر سنگهای غبار گرفته، خفته بودند. تنها یک جوان ژندهپوش مست، همراه با نمایشگران فریاد میکشید: «فرانسهی آزاد» و چند تن از هموطنان نسل ما گریه میکردند! «در هوای رؤیای آزادی که از آغاز زندگی، همزاد آنها بودهاست.»

جوانان زیر بیست سال، خاطرهی قومی ندارند. دیروز را فراموش کردهاند. پنجاه سال پیش که برایشان درهای است پُرناشدنی!
انقطاع تاریخی و فرهنگی نسل امروز ما با گذشتهی حتی نزدیک، بسیار بیشتر است. جوانان زیر بیست سال، خاطرهی قومی ندارند. دیروز را فراموش کردهاند. پنجاه سال پیش که برایشان درهای است پُر ناشدنی، نسیان بدوی انسان. میخواهم بدانم اگر برای بزرگداشت کسی یا به هر دلیلی، پنجاه سال پیش ایران را در خیابانها بازسازی میکردند، که چنین تصوری بیشک، محال است. چون ما خانههای قدیمی را هم پشت سر هم خراب میکنیم و بیقوارهترین برجها را جای آن میگذاریم. چهرهی شهر ها به سرعت تغییر میکند، تهران قدیم، محو شدهاست، هم صورت ظاهر و هم خاطرهی تاریخیش. پس فرض را بهانه کنیم:
«باز سازی ملی شدن صنعت نفت»، روزی که ایران از زیر بار استعمار اقتصادی و فرهنگی انگلستان بیرون آمد و ما صاحب اختیار ثروتهای ملی خود شدیم. پرچمهای انگلیس را پایین آوردند و به جای آنها پرچم ایران را گذاشتند. پیشامدی که در تمام کشورهای جهان سوم، یگانه بود. در برابر این بازسازی، واکنش ما چه خواهد بود؟
مجلس شورای ملی آتش گرفت اما همه از قیمت دلار و طلا حرف زدند، یا به دعوای کوچک محفلی سرگرم شدند. ما طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ گذشتهای نداریم. هر روز متولد میشویم، هر شب میمیریم. تغییر طبیعی است اما تا این حد سر به بیماری میزند.
***
«خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همینقدر هم خوشبختی به خودم ندیدم».
حاشیه رفتم. برگردیم به به تاریخچهی شخصی:
«روی دوچرخه میپریدیم، کوچهها را دور میزدیم، فکر میکردیم به معضلات انسانی و هستی. «چنین گفت زرتشتِ» «نیچه» را به تازگی خوانده بودم. تنها جملهای که از این کتاب در آن مقطع زندگی به یاد من مانده، این است: «من زمین را که در آن، کره و عسل فراوان باشد، دوست ندارم». با این تعبیر میخواست بگوید از راحتی میگریزد و به پیشواز خطر میرود.
در ماه رمضان، شبهای احیا را کنار بخاری دیواری بیدار میماندم و «تهوع» «ژانپل سارتر» را تا سپیدهدم میخواندم. تناقضی که مجبور بودم با آن کنار بیایم.
روزی رگبار شد. زیر باران سیلآسا، یکتا پیراهن ایستادم و چشم به افق سربی دوختم. های و هوی شیروانیها ذهنم را احاطه کرده بود. دندانهایم، سخت بر هم میخورد. اساطیر یونان باستان را در نظر میآوردم و جسم حقیر فانیام را به جاودانگی پیوند میدادم. تصمیم گرفته بودم برای رسیدن به این مقصود، شکنجه تحمل کنم. بعدها شکنجه، بیطلب من، پیاپی بر سرم بارید. به قول «وهاب» در کتاب «خانهی ادریسیها»:
«خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همینقدر هم خوشبختی به خودم ندیدم».
میوههای خواندنم، کال و کرمخورده، کمکم میرسید. اولین داستان، همان وقت چاپ شد، در روزنامهی خراسان. چند سال بعد آمدم به پایتخت. پشت هم داستان مینوشتم. با نثری ضعیف، ساختاری سست و نقصهای دیگر. وقتی تصادفاً آنها را جایی میبینم، جز رگههایی از یک حریق ناپخته، امتیاز دیگری از نظر من ندارند. هرچند بیش و کم، شهرتی زودرس برایم آورده بودند.
یادم میآید روزی در حال کتاب خواندن از خیابان میگذشتم تا وارد دانشگاه شوم. چند پسر سر راهم سبز شدند. سراپایم را نگاه کردند و گفتند: «میدانی به کی شبیه است؟»
انتظار داشتم چهرهای زیبا را بگویند اما بیتردید، رأی دادند: «سیمون دوبوار».
***
در گورستان «پرلاشز» چند شاخه گل از خرمن گلهای مزار «هدایت» قرض گرفتم و برای «مارسل پروست» آوردم
چند سال بعد، رفتم فرانسه. ار وقتی یادم میآید، بیقرار بودهام. مثل آتشی در اجاق یا هیولایی اسیر قفس. میرفتم لب رود «سن»، معمولاً شبها. آرنجها را میگذاشتم روی حفاظ پلها و خیره میشدم به موجها. جاذبهی آب مرا میکشید به سمت پایین. دانشکده را به ظاهر، روی سرم میگذاشتم. شیطنت پشت شیطنت، درگیری با اتباع سفارت، طرفداری از نهضتهای آزادیبخش، سایهی «ساواک»؛ اما از درون جوشش دل، آرامش نمیپذیرفت. احساس غربت، در هر شرایطی تسکینناپذیر بود. چه در سرزمین خودم و چه در آن سوی مرزها.
روزی گورستان «پرلاشز» را دور میزدم. از کنار بناهای یادبود گرد گرفته و تارعنکبوت بسته میگذشتم، تا به مزار «صادق هدایت» رسیدم. آن وقتها پُر از شمع و گل بود. همان دور و بر، مزار «مارسل پروست» را کشف کردم. تختهسنگی سیاه. به نظر من، ناشناخته و قدر نیافته. سنگ را لمس کردم. «باغ کومبزه و کودکی» «مارسل» را به یاد آوردم، منقلب شدم. برگشتم سر مزار «هدایت» و چند شاخه گل از خرمن گلهای او قرض گرفتم و برای «مارسل پروست» آوردم.
راهنما، توریستها را میچرخاند. برای «پروست» یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب». برگشتم سر آرامگاه «هدایت». معرفی نویسندهی بزرگ ایران، تراژدی بود، شوخی جهان پر از وهم. راهنما برای مسافران توضیح داد: «قبر یک نویسندهی عرب که در فرانسه خودکشی کردهاست». نفرت تسکینناپذیر «هدایت» را به یاد آوردم.

از خودم چه بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند. در گردونهی سوگهای طنزآمیز زندگی، رسیدهام تا اینجا، به انتظار شوخیهایی که در راه هستند، با بود و نبود انسان
متحد نیستیم. اگر حرمتگذار یکدیگر باشیم، میتوانیم جهانی شویم
در مقابل پرسش مصاحبهگر مجلهی ادبی «گردون» که چگونه «غزاله علیزاده» از انتخاب کتاب خود بهعنوان بهترین کتاب سال آگاه شده، او جواب میدهد:
«اقدام و ابتکار شما را برای برگزیدن کتابهای سال، ارج میگذارم. ما در خلأ مینویسیم و رابطهی مستقیمی با خوانندگان بیش و کم آثارمان نداریم (در شرایطی که مردم با مضیقهی مادی و معنوی دست و پنجه نرم میکنند و فاقد تمرکز لازم برای کتاب خواندناند، برای این میزان توجه هم باید از آنان ممنون باشم). بازتاب صدای خود را کم میشنویم. از مرحلهی نوشتن تا پخش کتاب، انتظار، تعلیق، بیتکلیفی و مشکلات دیگری را با صبوری تحمل میکنیم، ولی ماجرا به همینجا ختم نمیشود. متحد نیستیم، تنها خودمان را قبول داریم یا دار و دستهی ستایندگان پراغماض را. در برابر آثار همکاران نیز، یا با رگبار انتقاد، جبههگیرانه میرویم به پیشواز آنها، یا مطلقاً ساکت میمانیم، که این دومی، بدتر است. غافلیم از اینکه اگر حرمتگذار یکدیگر باشیم، میتوانیم جهانی شویم.
***
«ادبیات داستانی این دوران، مثل معدنی است با رگههایی از الماس که در تاریکی ماندهاست.
در مقایسهی ادبیات داستانی و سینمای معاصر و اینکه کدام از این دو پرقوامتر است، «غزاله علیزاده» پاسخ میدهد که:
«ادبیات داستانی این دوران، مثل معدنی است با رگههایی از الماس که در تاریکی ماندهاست. ما زندانی زبانیم اما تصویر از هر دیواری میتواند بیرون بپرد. صفهای طولانی سینماهای «شانزهلیزه» برای دیدن فیلم «زیر درختان زیتون» را از یاد نبریم. فرهنگ معاصر ایران به یاری سینما، دور کرهی کوچک زمین میگردد. ما سازندگان فرهنگ نوشتاری در سایه ماندهایم.
در مصاحبهای با «کنزابورواوئه»، برندهی جایزهی نوبل، جملهای خواندم به این مفهوم: «دهها نویسندهی دیگر در ژاپن هستند که بیش از من شایستگی دریافت این جایزه را دارند». سرچشمهی واقعبینی و تواضع او از کجاست؟ پیوند با آیین باستانی «ذن بودیسم»، کند و کاو در ژرفای روح انسان و شناخت جهان، وارستگی از شهوت و خودپرستی؟ به هر حال چنین آدمی با این خصوصیات، شایستهی صدرنشینی است.
هر هنرمندی تنها در برابر کارش تعهد دارد. چرا باید رفتاری مثل سوگلیهای حرم برای خوشایند بودن نیرو صرف کند؟
***
«غزاله علیزاده» در پاسخ به این سؤال مصاحبه کننده که دریافت جایزه چه تأثیری در او پدید آوردهاست، میگوید:
«هیچ نویسندهی ذاتیای ضمن خلق اثر، نه به جایزه فکر میکند و نه به مخاطب. کار و ساز آفرینش از ظاهر به عمق میرود. ژرف است و پیچیده و در قبال هر جملهی به یاد ماندنی، زندگی فدیه میگیرد و دست تطاول میگشاید بر هستی هنرمند. در قبال چیزهایی که از دست میدهیم، این جایزه، آذرخش است که در لحظه، میدرخشد و محو میشود. با بیان نیما:
این زبان دلافسردگان است
نه زبان پی نام خیزان
گوی در دل نگیرد کسش، هیچ
ما که در این جهانیم، سوزان
حرف خود را بگیریم، دنبال
***
ادبیات بنگلادش، ترکیه و مصر، شهرتی به مراتب گستردهتر از رمانهای معاصر ما در جهان دارند.
ضمناً پیشنهادی در حاشیه، شاید هم در متن به یادم آمد. امیدوارم با گستردگی امکانات، قادر بشوید از هر برنده، داستانی ترجمه کنید، جُنگی فراهم آورید و آن را بسپارید به ناشری نامآور. حتی ادبیات بنگلادش، ترکیه و مصر، شهرتی به مراتب گستردهتر از رمانهای معاصر ما در جهان دارند.
کارگردان فیلم «بوف کور» که اهل آمریکای مرکزی است و به دنیای ذهنی «صادق هدایت»، بسیار نزدیک، در مصاحبهای نقل میکند:
«به نظر من کشوری که میتواند نویسندهای مثل «هدایت» داشته باشد، حتماً نویسندگان با ارزش دیگری را در ادامهی او پرورش دادهاست. اما ضمن صحبت با این فرهنگ، مأیوس شدم، چون همه عقیده داشتند «هدایت» در ایران یگانه بود والسلام. شورهزار جای پروردن هیچ گلی نیست»
دوستان ما بسیار کار کردهاند. دست کم نگاه کنید به بعضی از آثار «ساعدی» یا «بهرام صادقی». برای ترجمهی نوشتههای معاصر آماده شوید و مردم جهان را از این سوء تفاهم بیرون آورید. فکر میکنم همراهان بسیاری خواهید داشت، از جنبههای مادی و معنوی.

«غزاله علیزاده» در مورد برنامههای آیندهی خود، که پرسش مصاحبهگر است میگوید:
« « ادگار آلنپو» داستانی دارد به نام « گرداب مالستروم». راوی حکایت، در ساحلی دور به پیرمرد سپید مویی برمیخورد. او ماجرای دست و پنجه نرم کردن خود را با چرخشهای مهیب گرداب، برای مخاطب خود نقل میکند. بعد از پیروزی، موهای او یکسره سپید شدهاست. او دنیا را در حالتی برزخی، از دور میبیند. با سپاس از داوران جایزه و بانیان آن، از گرداب گذر، انتظار برنامهریزی برپایهی جایزه نداشته باشید. دستاویز من برای ادامهی زندگی، ساختن جهانی است منظم، دنیای رمان یا داستان، به امید گرفتن ضرب هرج و مرج جهان بیرون».
***
غنای آیندهی ادبیات داستانی به همبستگی عمیق اصحاب آن بستگی دارد.
آخرین پرسش از «غزالهی علیزاده»، نظر او در بارهی رمان و داستانهای منتشر شده در دو دههی اخیر است و دورنمای ادبیات داستانی ایران (با توجه به تاریخ پرسش)، که چنین پاسخ میدهد:
«در قسمتهای گذشته، نظرهایم را بیان کردم. دورههای گوناگون اوج و فرود فرهنگ را در تمام جهان و ایران به یاد بیاورید. راهگشایان و ادامه دهندگان این طریق همواره مجموع بودهاند نه پراکنده. بده بستان، مشاورت و حتی رقابت، کیفیت کارها را غنی میکند. رمان روسی قرن نوزدهم با قلههایی چون «گوگول»، «تولستوی»، «داستایوفسکی»، «تورگینف» و «چخوف» به اوج میرسد.
«فردوسی» از «رودکی» و «شهید بلخی» نیرو گرفته و همزمان با «فرخی» و «عنصری» و «منوچهری» به سرایش اثر سترگ خود پرداختهاست.
شاعران سوررئالیست، نقاشان امپرسیونیست، فیلمسازان عصر طلایی سینما، همه در این طیف میگنجند. غنای آیندهی ادبیات داستانی به همبستگی عمیق اصحاب آن بستگی دارد.
نقل از مجلهی ادبی «گردون»شمارهی 51، مهرماه 1374
***
غزاله علیزاده در مصاحبهای با رادیو فرانسه:
غزاله علیزاده در مصاحبهای که پس از دریافت جایزهی بهترین کتاب داستان سال 1373، با رادیو فرانسه داشت، در بارهی نقش ویژهی زنان چنین گفت:
«زنان ایرانی تجربههای خارقالعادهای مثل انقلاب و بعد از آن، جنگ را پشت سر گذاشتند. انقلاب، تنها انگیزهی من و همکاران زن دیگرم برای نوشتن نبود، اما این واقعهی تاریخی باعث شد که هرکدام وضعیت جدیدی در خودمان کشف کنیم. زن، جنس اعجابآوری برای تحول ژرف و پایداری در برابر آن بود. تکتک زنان ایرانی در گرداب این شرایط، هم جرأت خودشان را نشان دادند و هم صبوری عجین شده با ذات زنان را...اما زیر بار زورگویی و ظلم نمیروند. نویسندگان زن ما هم شاید به این دلیل که جامعهی مردسالار، آنها را وادار به تحقیر میکند، سعی کردند با نیرویی مضاعف، پرواز کنند. میلههای قفس و زنجیرهای پیرامونشان را بشکنند و خودشان را بهعنوان انسان و نه سوژهی صنفی، در جامعه تثبیت کنند.»
***
مطلب زیر آخرین نوشتار چاپ شده از غزاله علیزاده، پیش از مرگ او است، که درماهنامهی«آدینه»، ویژهی نوروز 75 و در پاسخ به سؤال: «سالی را که گذشت چگونه ارزیابی میکنید؟» آمدهاست:
رؤیای خانه و کابوس زوال
غزاله علیزاده

زوال که آغاز میشود، رؤیاها راه به کابوس میبرند، پای اعتماد بر گردهی اطمینان فرود میآید و از ایمان، غباری میماند سرگردانِ هوا که بر جای نمینشیند. خوابها تعبیر ندارند و درها نه بر پاشنهی خویش، که بر گِرد خود میچرخند و راهها به سامانی که باید، نمیرسند و حق، اگر هست، همین حیاتِ آخرالزمانی است، که نیست، برای آنان که هنوز بادهای مسمومِ مصرف و تخریب را میگذرانند.
قرنی که پیش روست، سالهاست که آغاز شدهاست، مثل جدایی که بسیار پیش از آن که مسجل شود، روی میدهد؛ اما در زمانی صورتِ تثبیت میپذیرد که دیگر نیرویی برای وصل اصل، نماندهاست. گاهی از بسیاری تازگی و شگفتی است که نامی برای نامیدن نیست، گاه از شدت زوال و تباهی. در بیاعتباری دورانهای نام گذار است که همه چیز را میبایستی از نو تعریف کرد و در این دورانِ بیاعتبار گذار از هزارهای به هزارهی دیگر، میراث سنگین اطلاعات بیشمار، غلتیده در مسیر درآمیختن با اشکال منفی است. همان داستان همیشگی کژی و راستی: سختی راستی و آسانی کژی.
هر سال که میگذرد، مرزهای گل و ریحان دوزخ و مرزهای خارستان بهشت، درهمتر میروند، اشتباه گرفته میشوند. «سال به سال، دریغ از پارسال». تنها حکم تکرار شونده در صفهای خوارو بار و اتوبوسهای دودزا است که قرار است پس از ابتلای مردم به بیماریهای ناشناختهی طاق و جفت، فکری به حال سموم فراوانشان بکنند؛ نوشداروی بعد از مرگ سهراب!
ما همیشه دیر میرسیم. رسم داریم که دیر برسیم. ملتی دیریایم. به ضیافت فرشتگان نیز اگر دعوت شویم، زمانی میرسیم که بقایای سرور را، بادهای مسموم شیاطین به این سو و آن سو میبرند. بازمیگردیم با کاغذهای شکلات و تهبلیطهای نمایش در جیب و تکههایی از اعلانهای پاره در دست، تا تار و پود آنچه را که از دست رفته، در رؤیا ببافیم. رؤیاهای بیخریدار.
مردم به یک وعده غذا در رستورانهای سوگوار، راغبتر پول میپردازند تا به تجسم رؤیاهای رؤیابینانشان. مقام مقایسه نیست، که در مثل مناقشه نیست. مقایسه، دو سو دارد و ما مردم، یک سو. طاقت ایستادن بر میان بام، در ما نیست. باید از یکسو بیافتیم. مثل پرت افتادن از مرکز وجود، که آنقدر از آن دور افتادهایم که بیتعارف میشود گفت که دیگر وجود نداریم. کافیاست که چند صباحی دیگر به همین منوال بگذرد تا باور کنیم که اصلاً نبودهایم!
هفت قرن رفتهاست از زمانی که «حافظ» نزد اعما صفت مهر منور نکرد. پس آیا خنده دار نیست که امروز، ما، اخلاف او، از کسانی که دست بالا با سیصد، چهارصد کلمه اموراتشان را بیدردسر رتق و فتق میکنند، انتظار داشته باشیم خوانای رؤیاهایی باشند که خود به چندین هزار کلمه یاری میرسانند؟
تعداد اتاقهای بیقاعدهای که بساز و بفروشها در ساختمانهای بدقوارهشان علم می کنند چندین برابر خانههای بیحافظهی مغز آنهاست. شور دلالها، معنای زندگی را با حیوانیت سرشت انسان برابر میکند. در این جهان – که بد است برای کسی که نداند دنیا چیست – احمقها اولاند. «پینوشه» هنوز هم در ارتش شیلی شلنگ تخته میاندازد. «آلنده» یکتنه برابر ارتش او ایستاد، بیست و دو سال پیش. دکتر «محمد مصدق» چهارده سال در «احمدآباد» زیر غبار تبعید از نفسهایی میافتاد که با هر آمد و رفت، دنیا را تکان میداد. دلالهای خارجی، خانهی ملی او را به باد دادند. مردم در فرار و تبعید، کلید خانههایشان را در مشت میفشارند؛ برگشت همیشه هست؛ در مرگ هست که نیست.
میگویند مشکلات مالی، آدم را از پا درمیآورد. راه دور نمیروم؛ «مادام بواری» پیش روی من است. «فلوبر» میگفت: «مادام بواری منم». حیوانیت دلالها و بیخیالی عشاق و حماقت شوهر به خودکشیاش کشاند. اما «فلوبر» ماند با خانهی شاهانهای در قلب. من در این خانهی شاهانه را گچ گرفتهام؛ اما این خانه ویران نشده است.»
خانهی روشن ما از کی به باد رفت؟
خانههای تزویر و ریا تاریکاند. «ما غلام خانههای روشنایم». در خانه، رؤیا میبینیم، در خواب رؤیای خانه و بیخانه، کابوس و در کابوس، زوال که آغازشدهاست.
شعر «داروک» از «نیمایوشیج» را با صدای «غزاله علیزاده»
شعر «ترا من چشم در راهم» از «نیمایوشیج» را با صدای «غزاله علیزاده»
خواستم یه یاد کوچولو خدمت بزرگان شعر فارسی ایران کرده باشم ریاعیات خیام رو گذاشتم
چهار قسمت هست که تهیه شده در فواصل مختلف اگه عمری باقی باشه میزارم . یا حق
نظر خودتون در مورد شعرای قدیمی بگید حتما ؟ بزارم تو وبلاگ یا نه ؟
http://www.ghiasabadi.com/persian_calendar_1387.pdf سالنمای 1387ایرانی رویدادهای بزرگ
تقویمی و جشنهای ایران