افسوس که از عشق به جز رنگ ندیدم
از دوست به جز خدعه و نیرنگ ندیدم
در سینه تب دار شرابی که دمی داشت
چندان صفتی جز صفت سنگ ندیدم
با چنگ بسازم زدو چون چنگ سخن گفت
از چنگ به جز لاشه اهنگ ندیدم
تقدیر چو از عشق به طوفان بلا زد
در دایره غیر از غم و اونگ ندیدم
چون شد همه والایی بیداری مقصود
بر قبح زمان جامعه فرهنگ ندیدم
گفتند که از عمر به جز عشق نبینیم
جز درد از این هستی دلتنگ ندیدم
فریدون فرخزاد

|